هفت داستان


مجموعه داستان کودکانه از گلستان سعدی
۱. ادب لقمان
از لقمان پرسیدند: از چه کسی ادب یاد گرفتی؟
لقمان جواب داد: از افراد بیادب. هر کدام از رفتار آنها را که به نظرم بد و ناپسند بود، انجام ندادم.
←داستان کودکانه از گلستان سعدی→
✰✩☆✰✩☆✰✰✩☆✰✩☆✰✰✩☆✰✩☆✰
۲. دو شاهزاده
در کشور مصر دو شاهزاده زندگی میکردند. یکی از آنها به دنبال تحصیل علم و دانش رفت و شاهزاده دیگر مال و ثروت جمع کرد. در نهایت یکی از آنها بزرگترین دانشمند زمان خودش و دومی ثروتمندترین آدم در مصر شد.
برادر ثروتمند به برادر دانشمند گفت: من پادشاه شدم، اما تو هنوز فقیر هستی.
برادر دانشمند گفت: من باید خدا را شکر کنم؛ زیرا علم به دست آوردم و علم از پیامبران به جا مانده است. اما تو ثروت و پادشاهی پیدا کردی که میراث انسانهای بد مثل فرعون و هامان است.
*

۳. استاد زیرک و شاگرد مغرور
یکى از معلمان کشتى شاگردى با استعداد داشت و به او سیصد و شصت و پنج فن از فنون کُشتىگیری را یاد داد. هنگامى که استاد پیر شد، شاگرد گفت: شهرت استادم بىجاست و من به راحتی میتوانم او را شکست دهم.
این سخن به گوش پادشاه رسید و دستور داد این دو پهلوان کشتى بگیرند.
استاد پیر به کمک فن سیصد و شصت و ششم بر شاگرد نیرومند خود پیروز شد و در پاسخ به گله او که چرا تمام فنون را به وى نیاموخته است، گفت: آنقدر نادان نبودم که به یاد روزهاى پیرى خود نباشم.
شاه از عاقبتاندیشى استاد پیر خوشش آمد و به او لباس ارزشمند بخشید.
نتیجه اخلاقى که شاعر از این حکایت مىگیرد این است که هیچکس نباید آخرین شگرد را به شاگردانش بیاموزد.
←داستان کودکانه از گلستان سعدی→
✰✩☆✰✩✰✩☆✰✩☆✰☆✰✩☆✰✰✩☆✰
۴. مرد نادان و دامپزشک
مردی چشمدرد گرفت. برای درمان پیش دامپزشک رفت. دامپزشک دارویی را که برای درمان چشم الاغها استفاده میکرد، توی چشم مرد ریخت. مرد کور شد.
آن مرد از دست دامپزشک به قاضی شهر شکایت کرد که این شخص چیزی را که در چشم الاغها میریخت در چشم من ریخت و من کور شدم.
قاضی گفت: دامپزشک گناهی ندارد، چون اگر تو الاغ نبودی، برای معالجه نزد دامپزشک نمیرفتی و پیش طبیب کاردان میرفتی.

۵. پای بدون کفش
هیچ وقت از بدی اوضاع خودم و سختیهای زندگی ناله و شکایت نمیکردم بجز وقتی که پایم برهنه مانده بود و پول نداشتم که کفش بخرم.
دلتنگ و ناراحت به مسجد جامع شهر کوفه رفتم. یک نفر را در آنجا دیدم که پا نداشت. خدا را شکر کردم و دیگر از بیکفش بودن ناله و شکایت نکردم.
←داستان کودکانه از گلستان سعدی→
✰✩☆✰✩☆✰✰✩☆✰✩☆✰✩☆✰✰✩☆✰
۶. غلام ترسو
پادشاهی با یک غلام به یک کشتی سوار شدند تا با کشتی به جایی مسافرت کنند. همین که کشتی به دریا رفت، غلام، چون اولین بار بود که دریا را میدید، شروع به بیتابی و گریه و زاری کرد. هرچه با او به مهربانی صحبت میکردند، آرام نمیگرفت. تا حدی که پادشاه از دست او کلافه و خسته شده بود.
یک نفر دانا در کشتی بود و به پادشاه گفت: اگر اجازه بدهی، من میتوانم این غلام را ساکت کنم.
پادشاه گفت: اگر این کار را بکنی، لطف بزرگی در حق من کردهای.
فرد دانا به خدمه کشتی گفت که غلام را توی دریا بیندازند. وقتی غرق شد و چند بار توی آب بالا و پایین رفت، او را بیرون آوردند.
غلام از آن به بعد گوشهای نشست و ناآرامی نکرد.
از آن دانا پرسیدند: دلیل این کار چه بود؟
فرد دانا گفت: تا وقتی که مصیبت را ندیده بود، قدر سلامتی و امنیت کشتی را نمیدانست. قدر آرامش کشتی را کسی میداند که به مصیبت غرق شدن توی دریا گرفتار شده باشد.

شاعر و رئیس دزدان
یکی از شاعران پیش رئیس دزدان رفت و شعری برای او گفت. رئیس دزدان دستور داد تا لباس او را از تنش دربیاورند و از روستا بیرونش کنند. مرد بیچاره برهنه در سرما میرفت. در همین حال سگها در راه از پشت او آمدند و به او حمله کردند. مرد میخواست سنگی را از روی زمین بردارد و سگها را از خودش دور کند. زمین یخ زده بود و سنگها به خاک چسبیده بودند. مرد نتوانست سنگ بردارد. مرد که خیلی ناراحت شده بود گفت: اینها چه انسانهای بدی هستند که سگها را باز گذاشتهاند و سنگها را بستهاند.
رئیس دزدان از جایگاهش این حرف را شنید و خندید و گفت:ای مرد دانا از من چیزی درخواست کن تا به تو بدهم. مرد در جواب گفت: من از تو چیزی نمیخواهم و به اینکه خیری از تو به من برسد امیدی ندارم، فقط لطف کن و لباس خودم را به من برگردان.
رئیس دزدان دلش برای شاعر سوخت، لباسش را پس داد؛ یک لباس گرم و مقداری پول هم به او داد.
کپی شده از سایت ستاره